خاطرات تنهایی

برای خودم متاسفم که بی تو نفس می کشم هنوز...

برای خودم متاسفم که بی تو نفس می کشم...هنوز...

نوشته شده در جمعه 24 تير 1390برچسب:,ساعت 20:34 توسط رها| |

 

گفتی که ما به درد هم نمی خوریم!..
اما هرگز نفهمیدی…
من تو را برای دردهایم نمی خواستم…

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان  نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...

و این خود دردی کشنده است ...

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

 خیانت دیدم وُ گفتم  تلافی می کنم من هم
اگر با دیگری باشم؛ سبک تر می شود دردم
 خیانت  کردم اما تو؛ ز من با طعنه پرسیدی :
چرا با اینکه بیزاری دچار ترس و تردیدی؟
 خیانت کردی و چون ابر؛ به شَکَّم گریه باریدم
 خیانت  کردم وُ اشکی به چشمانت نمی دیدم
تلافی کردم و دردی فزون گردیده بر دردم
درونت از غمم خالیست ؛  خیانت  من به خود کردم
گناهت گردنم مانده ؛ چه تاوانی که پس دادم
چه کردم با خیالاتم ؛ نخواهد رفت از یادم .

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

خیانت  کرده ام .... آری
و بر عشق تو می خندم
دو چشمت را خودم امشب
به روی خویش می بندم
خیانت کرده ام .... آری
نمی دانی و می گویم
بدان راهی دگر بی تو
برای عشق می جویم
وفایم را ندیدی که
خیانت را ببین حالا
دل تنگم ندیدی که
دل سنگم ببین اما
ندیدی غرق احساسم
ندیدی گریه هایم را
خیانت کرده ام تا تو
ببینی خنده هایم را
خیانت کرده ام .... آری
چه خشنودم که می دانی
مکن اندیشه باطل
که قلبم را بسوزانی

امانت داده بودم دل
به دستانت نفهمیدی؟
چه آوردی به روز دل

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

من به یادت بودم
اما تو بی احساس
به منو احساسم
تو  خیانت کردی باز
یادم از یادت رفت
بی صدا قلبم مرد
من شدم تنها تر
خاطراتت رو غم برد
بی هوس عاشق بود
این دل بیچارم
از هوس تو رفتی
من هنوز بیمارم
بی خداحافظ بود
رفتنت از پیشم
دور میشیو من
بی صداتر میشم
به تو مدیونم من
عشقو یادم دادی
عاشقت بودم من
تو به بادم دادی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

 خیانت کرده ای آری
ولی گویم نفهمیدی
بدی از کار من بوده
که تو اینگونه رنجیدی
ز تو قدیس تر هرگز
ندیدم من به جان تو
تو گریه می کنی اما
گمانت هست که خندیدی
وفا را من ز تو دیدم
به اسم بی وفائیها
همین بود آنجه من کردم
همان بود آنچه تو دیدی
چرا بازی کنی با من
 خیانت از توئی هرگز
فقط یک لحظه دور از من
به یک بیگانه خندیدی ...

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

شادیت را از دور میبینم
بانگ خندان صدایت
بر دلم میکوبد
چه صدای زشتی
چه نوای شومی
مشت بی رحم  خیانت
به سرم میکوبد
من از این درد به خود میپیچم
همچو کرمی زخمی
چشم مست تو براي دگری میخندد
و براي من ِ عاشق
درد بی رحم سیاهی ست
که بر این جان ترک خورده روان میسازی
چشم غمگین دلم پر خون است
دل من میشکند از
یاد آن ایّامی
که به روی پدرم جوشیدم
به تن ِ پیر ِ چروکیدۀ او
رخت غم پوشیدم
رسم غفلت این است
گله ای از تو ندارم هرگز
...هستیم را به تو بخشیدم لیک 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

نوشته شده در پنج شنبه 23 تير 1390برچسب:,ساعت 12:55 توسط رها| |

کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی

 

می کند را درنگاهت زمزمه کنم.

 

 نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم.

 

 بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند...

 

 مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...

 

 بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند.

 

 شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب

 

فراموشی بسپارند.

 

 نمی دانم...

 

 شاید هم من  جسارت نداشته باشم که در نگاهت خیره شوم و

 

بگویم آنچه را نباید بگویم...

 

 همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای از نازنینت جدا

 

نخواهی شد...

 

 و این می شود سر آغاز فردای نیامدهء جدائی...

 

 تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست.

 

 بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم و هر بار نیز اشک ریخته ایم

 

در تاریکی و سکوت...

 

 اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم... خوب من!

 

دیشب پا به پای آسمان گریستم.

 

 می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما آسمان

 

دل نازنینت بارانی بود...

 

 آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست ..

 

 و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونهء تو...

 

 می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو

 

را حل کنم.

 

 اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم

 

حل نمی شد چه رسد به  اینکه...

 

می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  این وسط قسمت چه سهمی دارد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان

 

دوست داری برویشان بپاشم...

 

 اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو

 

من بیندازد...

 

 بروی نوشته هایم عطر یاس پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد

 

دارد؟... می دانم باور می کنی...

 

 باورت می شود که نازنینت به تو بیشتر از خودش ایمان

 

داری را به جا می آوری...

 

 مهم این است که دل من آنجاست... می دانم رسم امانت

 

می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست.

 

کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است...

 

 میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور

 

 لبخند بزن...نازنینت دل داده است تا جان نبازد...

 

 آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.

 

بودم؛ اما بعد پشیمان شدم.

 

 بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده

 

کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟...

 

 چرا میهمان دلش شدی و بعدصاحبخانه و بعد دل نازنینت را در

 

پس چرا آمدی...

 

 تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با نازنینت نمانی

 

است...

 

 تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده

 

 اما... بهترین من! نازنینت همه را می داند همه را...

 

از اشک تارمی شود.

 

 اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت

 

 جدائی را از یاد ببر ...

 

قسمت را فراموش کن.

 

 عاشق فرار از دلهای عاشقمان...می دانم باز هم می گویی

 

عاشق هم کند، عاشق فرارکرد...

 

 شاید سهم قسمت این است که، قبل از اینکه من و تو را

 

 دیگر تقدیر چه گناهی دارد.

 

نوشته شده است،

 

زمانی که از ابتدای آفرینش، سرنوشت من و تو با جدائی

 

 

 

اینجا دل بکنم،

 

 وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم از

 

قسمت می گذاریم!

 

 من نمی دانم چرا دلیل ناکامی در هر آرزو را، به حساب

 

بماند...

 

 شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا

نوشته شده در دو شنبه 6 تير 1390برچسب:,ساعت 15:55 توسط رها| |

گاهی وجود تو را کنار خودم احساس ميکنم

اما


چقدر دلخوشی خوابها کم است



یه " فنجان خالی " ... ؟


را که نگاه میکنم

گلـویم به خاطر چای هایی

...

که با تو نخورده ام چقدر میسوزد ...



تمــــــام فنــــجان های قـــهوه دروغ می گـــــفتند ،..


تـــــو بر نـــــــمی گردی ..




خودکــــار توی فنجـــان

قاشــــق به روی کاغذ

زیبایی ات حواس مرا پرت می کند!



یکــ فنجانـــ دیـگر برایمـــ قــهوه بـریـز

.
.
.

زود ســرد میــ ـشونـد ؛


وقتیـــ برایــــ رفتنـــ شتــابـــ میــ ـکنیـــ



ســرمـ را کـه تکیـه می دـهـم

بـه سینـه ی ِ مـردانـه اَت

همـه ی ِ کوه ـهـا کــم می آورنـ َد

اَمنــ ِ آغـوشـ ِ توستــ کـه

بهـانـه ایی می شــوَد

بـرای ِ ـهـزار بـاره پیــدا شـدن در حریمـ َت ...


اگر ميدانستم

اکنون تو پاهايت را بر کدام نقطه خاکی گذاشته ای

می آمدم آن خاک را

به چشم می کشيدم

پای آمدنت که نباشد....


اگر تمام جاده های عالم هم به خانه من ختم شود ....


باز هم نمی رسی !



نگاهم به تلفن دوخته می شود


امـــــا دریغ از

چند ثانیه ی کوتاه صحبت

فقط

حجم خاک نشسته روی گوشی رانظاره می کنم !


 

يادگار دونفرگی هايمان

همين کابوس های شبانه است



چقدر سخته تمام اعضای بدنت بخواهند حرف بزنند

اما ندانند چه می خواهند بگویند...



و چقدر سخت تر است که بدانی میخواهی چه بگویی

ولی دیگر کسی نباشد...



لباس عروس بر تن كرده ام


و كنار اسب سفيد ايستاده ام



نمي آيي؟



دست به ســر می کنم ثانیـــه ها را؛

دلـــم...

یک اتفاق ناخوانده می خواهــــد...!





...کاش آن اتفاق تو باشی ..


میان آمدن و رفتن مانده ام

بی تو، نه پای رفتنی است و نه

حوصله ی برای ماندن …


آغوشی که




برای تو گشودم



زانوانم را بغل کرد!!!


بی حضورت


هر چه کردم


زندگی زیبا نشد


شاعر شده ام


همه واژه هایم دو حرفیست

تو.... تو.... تو!



مـُـرور میــــ کنـَم ..

خاطِراتِـمـــان را

امـــــا مَگر ..

کـُپـــی برابـَـر اَصـــل میشــَـــوَد ؟!



كنار ميز چوبي هميشگي مينشينم



جاي خالي ات همانند قهوه اي تلخ


به رخ ميكشد نبودنت را...



برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم

دست نوازش بر سرش میکشم میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»

برای دلم، گاهی پدر میشوم

خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»

گاهی هم دوستی میشوم مهربان

دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویا …

دلم ، از دست من خسته استــ





نوشته شده در دو شنبه 6 تير 1390برچسب:,ساعت 10:24 توسط رها| |

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

          فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

نوشته شده در شنبه 4 تير 1390برچسب:,ساعت 15:59 توسط رها| |


Power By: LoxBlog.Com

کـد اهنگ الو۲ از امیر تتلو

قآلبـــ هاے آقآيے

كد آهنگ براي وبلاگ

كد آهنگ براي وبلاگ

<font face=قالب و لوگوهـاے خوشمل پیشولــے">